- مىبرد عشق از زمين بر آسمان ارواح را * زين دليل آسمانى هر كه غافل ماند ماند
فرصتى تا هست بيرون آى از زندان جسم * در بهاران تخم بىدردى كه در دل ماند ماند
سيل هيهات است تا دريا كند جايى مقام * يك قدم هر كس كه از همراهى دل ماند ماند
بىسرانجامى است خضر راه بىپايان عشق * هر كه در فكر سر و سامان منزل ماند ماند
مستى غفلت ميان ديده و دل شد حجاب * پرده خوابم نقاب دولت بيدار شد
هر كه را بيمارى چشم تو در بستر فكند * هر پرستارى كه آمد بر سرش بيمار شد
نيست در خاطر سودازدگان فكر وصال * به چه دل غرقهى دريا به گهر پردازد
به شمع موم قناعت كنند از خورشيد * جماعتى كه چو محراب تنگ آغوشند
خموش باش كه چندين هزار شمع اين جا * مكيدهاند لب خامشى و مدهوشند
كليد گلشن فردوس آن كسان دارند * كه در به روى خود از كائنات مىپوشند
تو سعى كن كه در اين بحر ناپديد شوى * و گرنه هر خس و خارى شناورى داند
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 177
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧٧