آتشى در جگر بلبل اگر هست چرا * اين چمن را ز خس و خار نمىپردازد
پيوسته است سلسله عاشقان به هم * از بلبلان ترانهى ما مىتوان شنيد
آرام نيست قافله ممكنات را * از ذره ذره بانگ درا مىتوان شنيد
سزد كه خورده جان را كند نثار سپند * كه يافت راه سخن در حريم يار سپند
چه شد كه ظاهر اهل دل آرميده بود * كه مجمر است زمينگير و بىقرار سپند
نشست و خاست به عاشق كه مىدهد تعليم * اگر نباشد در بزم آن نگار سپند
گره ز هستى موهوم خويش تا نگشود * ز وصل شعله نگرديد كامكار سپند
آن را كه عشق نيست چه لذت ز زندگى است * آن را كه جان ستان نبود جان چه مىكند
مطلب ز سير باديه از خود رميدن است * از خود رميده سر به بيابان چه مىكند
در رهگذر باد فروزد چراغ خويش * آن سادهدل كه فيض ز كسب هوا برد
چين جبين ما نبرد عيش روزگار * آتش مگر شكستگى از بوريا برد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 176
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧٦