تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
آتشى در جگر بلبل اگر هست چرا * اين چمن را ز خس و خار نمىپردازد پيوسته است سلسله عاشقان به هم * از بلبلان ترانه‌ى ما مىتوان شنيد آرام نيست قافله ممكنات را * از ذره ذره بانگ درا مىتوان شنيد سزد كه خورده جان را كند نثار سپند * كه يافت راه سخن در حريم يار سپند چه شد كه ظاهر اهل دل آرميده بود * كه مجمر است زمين‌گير و بىقرار سپند نشست و خاست به عاشق كه مىدهد تعليم * اگر نباشد در بزم آن نگار سپند گره ز هستى موهوم خويش تا نگشود * ز وصل شعله نگرديد كامكار سپند آن را كه عشق نيست چه لذت ز زندگى است * آن را كه جان ستان نبود جان چه مىكند مطلب ز سير باديه از خود رميدن است * از خود رميده سر به بيابان چه مىكند در رهگذر باد فروزد چراغ خويش * آن ساده‌دل كه فيض ز كسب هوا برد چين جبين ما نبرد عيش روزگار * آتش مگر شكستگى از بوريا برد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 176 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)