- آن روز مىشويم ز سرگشتگى خلاص * كانجام ما به نقطه آغاز مىرسد
وضوى عشق همين دست شستن از دنياست * هميشه پاك بود هر كه اين وضو دارد
مرا به حلقه داميست هر نفس سر و كار * خوش آن اسير كه يك طوق در گلو دارد
گر نمىبود تماشاى غزالان مانع * گرد ما را كه در اين باديه پيدا مىكرد
گر ز افتادگى اين راه نمىشد كوتاه * دورى كعبه مقصود چه با ما مىكرد
اگر يك جرعهاى خود يار بر خاك من افشاند * غبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند
مگر بىطاقتىها بال پروازم شود ورنه * كه را دارم كه مشت خاك من بر گلشن افشاند
ز هيچ ذره ناچيز سرسرى مگذر * كه زير پرده هزار آفتاب رو دارد
بشوى دست و دل خويش از علايق پاك * كه در نماز بود هر كه اين وضو دارد
غم دنيا نه حريفى است كه مغلوب شود * مرد از اين معركه نامرد برون مىآيد
تدبير بنده سايهى تقدير ايزد است * ورنه كدام كار به تدبير مىشود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧٤