دارند تا نظر به پر و بال خويشتن * اين بىسعادتان به همايى نمىرسند
واقف نمىشوند كه گم كردهاند راه * تا رهروان به راهنمايى نمىرسند
بر گرفتى پرده از رخ ، گلسِتان آمد پديد * آستين ناز افشاندى خزان آمد پديد
تا شعورى داشتم مىكرد وصل از من كنار * من چو رفتم از ميان آن خوش ميان آمد پديد
تا نيفتادم نديدم كعبه مقصود را * در ميان ما همين افتادگى ديوار بود
تا فكندم بار خلق از دوش افتادم ز پاى * كشتى ما در گرانبارى سبك رفتار بود
آيينه خانهاى است خموشى كه هر چه هست * بىگفتگو تمام در او جلوهگر شود
هر آرزو كه بشكنى امروز در جگر * فردا چو اين قفس شكند بال و پر شود
اگر وطن به مقام رضا توانى كرد * غبار حادثه را توتيا توانى كرد
جهان ناخوش اگر صد كدورت آرد پيش * ز وقت خوش همه را با صفا توانى كرد
بكنه قطره توانى رسيدن آن روزى * كه همچو موج به دريا شنا توانى كرد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧٣