نقطه و دايره و قطره و درياست يكى * خودپرستان جهان ما و منى ساخته اند
از گردش افلاك كجا دل گله دارد * اين خانه ويران چه غم از زلزله دارد
در سلسلهى اشك بود گوهر مقصود * گر هست ز يوسف خبر اين قافله دارد
عقده دلبستگى را اندك اندك باز كن * ورنه مرگ اين رشته را يك بار غافل مىكشد
حسن عالمگير ليلى نيست در جايى كه نيست * از كلوخ و سنگ ، مجنون ناز محمل مىكشد
دلت ز جهل مركب سيه شدست و گرنه * كدام خشت كه در سينه صد كتاب ندارد
شكست ناخن تدبير بر تو دشوار است * و گرنه هر گرهى صد گرهگشا دارد
از آن زمان كه به خون جگر فرو رفتم * به هر چه مىنگرم رنگ آشنا دارد
خوشدلى نيست در اين دايرهى چرخ كبود * وقت آن خوش كه از اين دايره بيرون باشد
تا سالكان به آبله پايى نمىرسند * صد سال اگر روند به جايى نمىرسند
تا التجا به ناخن تدبير مىبرند * اين عقدهها به عقدهگشايى نمىرسند
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 172
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧٢