چرا مهر خموشى از لب گفتار بردارم * كه روشن خانهام زين روزن مسدود مىگردد
به من اين نكته چون قنديل از محراب ، روشن شد * كه از خود هر كه خالى مىشود مسجود مىگردد
تا به خط افتاد كار دل ز زلف آسوده شد * راهرو آسوده گردد راه چون پيموده شد
بىنظر بستن ميسر نيست زين زندان نجات * فتح بابى هر كه را شد زين درِ نگشوده شد
در گشادِ كار من هر كس سرى در جيب برد * عقده ديگر به كار مشكلم افزوده شد
چون مگس طى شد به دست و پا زدن اوقات من * تا به شهد زندگى بال و پرم آلوده شد
كجى نبْوَد صراط مستقيم عشق را صائب * به قدر پيچ و تابِ رهرو اين ره پيچ و خم دارد
گوشهگيرانى كه دل در خلوت دل كردهاند * رشته جان را خلاص از مهره گل كردهاند
اهل دنيا در نظر بازى به اسباب جهان * حلقهاى هر لحظه افزون بر سلاسل كردهاند
فارغ از فكر لباسند نظر دوختگان * چون حباب از تن خود پيرهنى ساختهاند
زلف مشكين تو بر دامن صحراى وجود * سايه افكنده خطا و ختنى ساختهاند
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٧١