- نظر بپوش ز خود تا نظر توانى يافت * بشوى دست ز جان تا گهر توانى يافت
هر آن چه گم شده است از تو اى سيه باطن * به روشنايى آه سحر توانى يافت
شمع فانوس خيال آسمان پيداست كيست * شعله جوّاله اين دودمان پيداست كيست
اين به دل نزديك دور از چشم كز لطف گهر * در جهان است و برون است از جهان پيداست كيست
آن كه ذرات دو عالم را نسيم لطف او * مىكند بيدار از خواب گران پيداست كيست
ديده يوسف شناسان در غبار كثرت است * ورنه يوسف در ميان كاروان پيداست كيست
گرچه پيدا و نهان با هم نمىگردند جمع * آن كه پنهان است و پيدا در جهان پيداست كيست
همچو خورشيد به يك چشم ببين عالم را * كه سرافراز شدن در گرو اين نظر است
آن كه ما سرگشته اوييم در دل بوده است * دورى ما غافلان از قرب منزل بوده است
ما عبث در سينه دريا نفس را سوختيم * گوهر مقصود در دامان ساحل بوده است
ما ز هجران نالههاى خويش مىپنداشتيم * چون جرس فرياد ما از قرب محفل بوده است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 167
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٦٧