- راه عشق از خودى توست چنين پست و بلند * اگر از خويش برآيى همه جا هموارى است
عافيت مىطلبى پاى خم از دست مده * كه بلاها همه در زير سر هشيارى است
جسم خاكى است حجاب نظر راهروان * سيل چون گرد ره از خويش نشاند درياست
قدم ز غمكده اختيار بيرون نه * كه در بهشت رضا هيچ كس غمين ننشست
تهمت آسودگى بر ديدهى عاشق خطاست * خانهاى كز خود برآرد آب جاى خواب نيست
از خيال يار محرومند غفلت پيشگان * ساغر اين مى به غير از ديدهى بىخواب نيست
غبار كوچه عشق است كيمياى مراد * خوشا سرى كه در اين رهگذار پامال است
به ظلمتى كه ز دوران رسد گرفته مباش * كه خندهى شب او يار صبح اقبال است
ديدن روى تو ظلم است و نديدن مشكل است * چيدن اين گل گناه است و نچيدن مشكل است
هر چه جز معشوق باشد پرده بيگانگى است * بوى يوسف را ز پيراهن شنيدن مشكل است
هر سر موى تو را با زندگى پيوندهاست * با چنين دلبستگى از خود بريدن مشكل است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٦٤