هر غنچه خموشى مكتوب سر به مهر است * هر بانگ عندليبى آواز آشنايى است
آيينه خانه دل از زنگ گر برآيد * هر برگ سبز اين باغ طوطى خوش نوايى است
ماتم سراى خاك مقام نظاره نيست * اين جا گلى به غير گريبان پاره نيست
در زير تيغ حادثه پُر دست و پا مزن * كين درد را به جز سر تسليم چاره نيست
در قناعت لب خشك و مژهى پر نم نيست * عالمى هست در اين گوشه كه در عالم نيست
همت آن است كز آوازهى احسان گذرند * هر كه اين باديه را طى نكند حاتم نيست
در دل هر كه رضا رنگ اقامت ريزد * چشم شور و سخن تلخ كم از زمزم نيست
لالهاى را نتوان يافت در اين سبز چمن * كه دلش سوختهى آتش رخسار تو نيست
چون قضا سلسله زلف تو عالمگير است * گردنى نيست كه در حلقه زنّار تو نيست
چشم پرسش ز تو دادند چه مخمور چه مست * نرگسى نيست در اين باغ كه مخمور تو نيست
هر كه دست از تو كشيده است چه دارد در دست * چه طلب مىكند آن كس كه طلبكار تو نيست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 163
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٦٣