تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
- كسى ز قيد خزان و بهار شد آزاد * كه همچو سرو از اين باغ چيد دامن را گرفتم سهل سوز عشق را اول ندانستم * كه صد درياى آتش از شرارى مىشود پيدا اگر خود را نبيند در ميان مستغرق دريا * به هر موجى كه آويزد كنارى مىشود پيدا مجو حسن عمل از كاردان ما تهيدستان * كه پيش ما دل اميدوارى مىشود پيدا وفا خار رهم شد ورنه بهر آشيان ما * به هر گلشن كه باشد مشت خارى مىشود پيدا فروغ شمع زآن گرد سر پروانه مىگردد * كه از خاكستر خود ريخت رنگ خانه خود را همان داغ سيه بختى ميم را بىصفا دارد * اگر چون لاله سازم سرنگون پيمانه خود را از سفر كردن ظاهر نشود كار تمام * هر كه از خويش سفر كرد تمام است اين جا در غم‌آباد فلك رخنه‌ى آبادى نيست * چشم تا كار كند حلقه دام است اين جا جوش بىتابى ما چون دل دريا ذاتى است * عارضى نيست چو غم باده‌ى پرجوش مرا قدرم اين بس كه ز خاطر نروم پيش نظر * من كه باشم كه نسازند فراموش مرا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 158 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)