تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
من كه در خامى چو عنبر سود خود را ديده‌ام * نيست ممكن پخته سازد جوش اين دريا مرا فكر آب و دانه در كنج قفس بىحاصلى است * زير چرخ انديشه‌ى روزى چرا باشد مرا مىكنم در بستر گل خواب از بىحاصلى * بر سر بالين اگر برق فنا باشد مرا دل آگاه ز تحريك هوا آسوده است * نيست از باد خطر تخت سليمانى را محو رخسار تو از هر دو جهان مستغنى است * مژه بىكار بود ديده‌ى قربانى را آه از اين قوم سيه دل كه گران مىدانند * به زر قلب ، وصال مه كنعانى را در قلزم مى همچو حباب است دل ما * از خانه به دوشان شراب است دل ما موقوف نسيم است ز هم ريختن ما * چون برگ خزان پا به ركاب است دل ما سطرى است ز پيشانى ما راز دو عالم * بىپرده‌تر از عالم آب است دل ما از جنبش مهد است گران‌خوابى اطفال * از گردش افلاك به خواب است دل ما اين جا كه منم قيمت دل هر دو جهان است * آن جا كه تويى در چه حساب است دل ما