- گذشتم از سر دنياى دون آسوده گرديدم * به سيم قلب از اخوان خريدم ماه كنعان را
نگردد وحشت دل كم به زيب و زينت دنيا * نسازد نقش يوسف دلنشين ديوار زندان را
آيد ز زير سنگ برون هر دلى كه ريخت * بر خاك ، ميوههاى تمنّاى خام را
دل را به زور عشق رهانديم از بدن * با خود به زير خاك نبرديم دام را
مىرسد در خانه در بسته روزى چون اجل * حرص دارد اين چنين خاطر پريشان خلق را
شوق را افسرده سازد صحبت افسردگان * مىكند اين خاكهاى مرده سنگين سيل را
بردبارى و تواضع عمر مىسازد دراز * هر پلى دارد به ياد خويش چندين سيل را
نيست از درد غريبى چون گهر پروا مرا * بستر از گرد يتيمى بود در دريا مرا
پردهى زنجيرم از ريحان بود شادابتر * آب حيوان مىچكد از ظلمت سودا مرا
خلد با اين ناز و نعمت دام راه من نشد * چون تواند صيد كردن نعمت دنيا مرا
نور خورشيدم ز امداد خسيسان فارغم * نيستم آتش كه هر خارى كند رعنا مرا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٥٦