تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
- گذشتم از سر دنياى دون آسوده گرديدم * به سيم قلب از اخوان خريدم ماه كنعان را نگردد وحشت دل كم به زيب و زينت دنيا * نسازد نقش يوسف دلنشين ديوار زندان را آيد ز زير سنگ برون هر دلى كه ريخت * بر خاك ، ميوه‌هاى تمنّاى خام را دل را به زور عشق رهانديم از بدن * با خود به زير خاك نبرديم دام را مىرسد در خانه در بسته روزى چون اجل * حرص دارد اين چنين خاطر پريشان خلق را شوق را افسرده سازد صحبت افسردگان * مىكند اين خاك‌هاى مرده سنگين سيل را بردبارى و تواضع عمر مىسازد دراز * هر پلى دارد به ياد خويش چندين سيل را نيست از درد غريبى چون گهر پروا مرا * بستر از گرد يتيمى بود در دريا مرا پرده‌ى زنجيرم از ريحان بود شاداب‌تر * آب حيوان مىچكد از ظلمت سودا مرا خلد با اين ناز و نعمت دام راه من نشد * چون تواند صيد كردن نعمت دنيا مرا نور خورشيدم ز امداد خسيسان فارغم * نيستم آتش كه هر خارى كند رعنا مرا