اگر از ظلمت راه طلب سالك نينديشد * همان از نقش پايش چشمه حيوان شود پيدا
در طلب ، سستى چو ارباب هوس كردن چرا * راه دورى پيش دارى رو به پس كردن چرا
در خرابآباد دنياى دنى چون عنكبوت * تار و پود زندگى دام مگس كردن چرا
جز درد دوست كه بيدارى دل مىبخشد * تكيه بر هر چه كنم باعث خوابست مرا
نگردد جمع با طول امل جمعيت خاطر * خلاصى از كشاكش نيست اين موج سرابى را
حسن عالمگير را هر جا كه جويى حاضر است * هر غبارى محمل ليلى است زين صحرا مرا
از بىخودى نمانده است پرواى جسم و جان را * مستى زياد بلبل برده است آشيان را
از خويش رفتگان را حاجت به راهبر نيست * يك منزل است دريا سيل سبك عنان را
هر كس به كوى او رفت دل را گذاشت بر جاى * مرغان به جا گذارند در باغ آشيان را
مستغرق فنا را از نيستى خطر نيست * كشتى درست بايد درياى بىكران را
چو موج آن كس كه داد از كف عنان اختيار خود * حمايل ساخت دست خويش را در گردن دريا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 154
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٥٤