اگر از خويش برون آمدهاى چون مردان * باش آسوده كه ديگر سفرى نيست تو را
كردهام بر خود گوارا تلخى دشنام را * ديدهام در عين ناكامى جمال كام را
انتقام هرزهگويان را به خاموشى گذار * تيغ مىگويد جواب مرغ ناهنگام را
نقش موم و شعله هرگز راست ننشيند به هم * روى از پولاد بايد سيلى ايام را
به دنيا ساختم مشغول چشم روشن دل را * به اين يك مشت گل مسدود كردم روزن دل را
ندانستم كه خواهد رفت چندين خار در پايم * شكستم بىسبب در خرقهى تن سوزن دل را
فريب جسم خوردم كشتيم در گل نشست آخر * نمىماند به جا گر مىگرفتم دامن دل را
يا طلب مطلوب را هم خانه مىدانيم ما * نور شمع از جبهه پروانه مىدانيم ما
چشم حق بين را نگردد كثرت از وحدت حجاب * نه صدف را گوهر يك دانه مىدانيم ما
داغ محبت است و بس خانه فروز جان و دل * نيست ز روزن دگر روشنى اين سراى را
به آه گرم دل را آب كن گر تشنهى و صلى * كه آن گوهر در اين درياى بىپايان شود پيدا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٥٣