زين گلستان عاقبت چون باد مىبايد گذشت * بر درختى هر زمان چون تاك پيچيدن چرا
از علايق فارغاند آزادمردان همچو سرو * خار نتواند گرفتن دامن برچيده را
مردان ز راه درد به درمان رسيدهاند * صائب عزيز دار دل دردمند را
شنيدن ، پرده پوش و حرف گفتن پرده در باشد * از آن عاقل به از گفتار مىداند شنيدن را
گل نازكسرشتان زود در فرياد مىآيد * لبى چون برگ گل بايد لب ساغر مكيدن را
به نوك سوزنى اين خار مىآيد ز پا بيرون * به تيغ تيز حاجت نيست از دنيا بريدن را
چشم در صنع الهى باز كن لب را ببند * بهتر از خواندن بود ديدن خط استاد را
نيست دلگيرى ز دنيا بندهى تسليم را * آتش نمرود گلزار است ابراهيم را
در دل دريا به ساحل مىتواند پشت داد * هر كه گيرد وقت طوفان دامن تسليم را
صاف شو صاف كه تا مىنشود صاف ز درد * نيست ممكن به لب يار رساند ما را
تو را در بوته گل بهر آن دادند اين مهلت * كه سيم ناقص خود را كنى كامل عيار اين جا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 151
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٥١