تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
به شمع موم ممكن نيست زين ظلمت برون رفتن * به آه گرم دود از خرمن هستى برآر اين جا نگيرد هيچ كس در دامن محشر گريبانت * اگر دامان خود را جمع سازى غنچه‌وار اين جا ز روى شاهدان غيب خجلت مىكشى فردا * ز گرد جسم كن آيينه دل بىغبار اين جا اگر خواهى كه بستر از گل بىخوار سازندت * مكن زنهار روى خود ترش از زخم خوار اين جا نصيب تلخ كامان است صائب ميوه‌ى جنّت * دو روزى همچو مردان بر جگر دندان‌فشار اين جا گوهر شهوار مردان ، لب به جا واكردن است * اين نصيحت را به خاطر از صدف داريم ما در حجاب است ز بىرغبتى ما دلدار * ورنه يوسف به خريدار نمايد خود را محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر * اگر آن آيينه رخسار نمايد خود را دل چو بيرون رود از جسم ، تماشا دارد * بىصدف گوهر شهوار نمايد خود را تا تو از نام و نشان پاك نيايى بيرون * چه خيال است كه دلدار نمايد خود را اى كه از عالم معنى خبرى نيست تو را * بهتر از مهر خموشى سپرى نيست تو را