- نيستى طفل اين قدر بر خاك غلطيدن چرا * گِل به روى آفتاب روح ماليدن چرا
جسم خاكى چيست كز وى دستنتوان برفشاند * گرد دست و پاى خود چون گربه ليسيدن چرا
تو تا كناره نگيرى ز خويش هيهات است * كه در كنار كشد بحرِ بىكنار تو را
بهر دو دست به دامان بىخودى آويز * اگر اميد رهاييست زين حصار تو را
سادهلوحانِ جنون از بيم محشر فارغند * بيم رسوايى نباشد نامه ننوشته را
نااميدى از غم عالم دل ما را خريد * از غبار انديشه نبْوَد چشم بر هم بسته را
به نوميدى مده از دست خود دامان شبها را * كه از خاك سيه گلهاى رنگين مىشود پيدا
يك جهت شو در طريق حق كه نتواند گرفت * هر دو عالم پيش پاى همت مردانه را
آب حيوان در عقيق صبر پنهان كردهاند * اين چنين آب گوارايى ننوشيدن چرا
كور را از رهبر بينا بريدن غافلى است * بىسبب از عيب بين خويش رنجيدن چرا
ترك كوشش دامن منزل به دستآوردن است * راه خود را دور مىسازى ز كوشيدن چرا
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 150
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٥٠