زاد همراهان در اين وادى نمىآيد به كار * پركن از لخت جگر جيب و كنار خويش را
ياد رخسار تو را در دل نهان داريم ما * در دل دوزخ بهشت جاودان داريم ما
در چنين راهى كه مردان توشه از دل كردهاند * سادهلوحى بين كه فكر آب و نان داريم ما
چيست خاك تيره تا باشد تماشاگاه ما * سيرها در خويشتن چون آسمان داريم ما
اگر از حسن عالمگير او واقف شدى زاهد * پرستيدى به جاى كعبه هر سنگ نشانى را
ندارد شكوه از اوضاع مردم ديدهى حق بين * به يوسف مىتوان بخشيد جرم كاروانى را
نهادى چون قدم در راه از دلبستگى بگذر * كه مىگردد گره در رشته سنگ راه سوزن را
بىخودى با هر چه آميزد به معراجش برد * هيچ نخلى زير دست خود نسازد تاك را
خيرگى دارد تو را محروم ورنه گل رخان * همچو شبنم از هوا گيرند چشم پاك را
نه رنگ گل نه برگ لاله از جا مىبرد ما را * به گلشن لذت ترك تماشا مىبرد ما را
مكن تكليف همراهى مرا اى سيل پا در گل * كه دست از جان خود شستن به دريا مىبرد ما را
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 149
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٤٩