شعر
- حيات جاودان خواهى به صحراى قناعت رو * كه دارد ياد هر مورى در اين وادى سليمانها
غير حق را مىدهى ره در حريم دل چرا * مىكشى بر صفحهى هستى خط باطل چرا
از رباط تن چو بگذشتى دگر معموره نيست * زاد راهى بر نمىدارى از اين منزل چرا
در هواى كار دنيا مىفشانى جان چرا * مىكنى در راه بت صيد حرم قربان چرا
دل به دنياى دنى دادن نه كار عاقل است * مىدهى يوسف به سيم قلب اى نادان چرا
چيست اسباب جهان تا دل در او بندد كسى * مىكنى زنّار را شيرازه قرآن چرا
در بيابان عدم بىتوشه رفتن مشكل است * نيستى در فكر تخمافشانى اى دهقان چرا
هيچ قفلى نيست نگشايد به آه نيمهشب * ماندهاى در عقدهى دل اين قدر حيران چرا
پردهى دام است خاك اين جهان پرفريب * بند عزلت برمدار از پا شكار خويش را
بر زر كامل عيار آتش گلستان مىشود * فرصتى تا هست كامل كن عيار خويش را