تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
- هيچ كسى به خويشتن ره نبرد به سوى او * بلكه به پاى او رود هر كه رود به سوى او پرتو مهر روى او تا نشود دليل جان * جان نكند عزيمت ديدن مهر روى او دل كششى نمىكند هيچ مرا به سوى او * تا كششى نمىرود سوى دلم ز سوى او تا كه شنيده‌ام كه او دارد آرزوى من * مىنرود ز خاطرم يك نفس آرزوى او تا كه نَبُد ازو طلب طالب او كسى نشد * اين همه جستجوى ما هست ز جستجوى او مى ز سبوى او طلب آب ز جوى او طلب * بحر شود اگر كسى آب خورد ز جوى او آن كه عمرى در پى او مىدويدم سو به سو * ناگهانش يافتم با دل نشسته رو به رو آخرالامرش بديدم معتكف در كوى دل * گرچه بسيارى دويدم از پى او كو به كو دل گرفت آرام چون آرام جان در برگرفت * جان چه جانان را بديد آسوده گشت از جستجو اى كه عمرى آرزوى وصل او بودت چرا * از پى آن آرزو نگذشتى از هر آرزو تا به كى سرچشمه خود را به گل انباشتن * جوى خود را پاك كن تا آيدت آبى به جو