- تا تو با خويشى گدا و بينوا و مفلسى * تا تو بىخويشى قباد و كيقباد و خسروى
تو تهى از حق از آنى كز خودى خود پرى * پر ز حق آن دم شوى كز خويشتن گردى تهى
اوّلت از خويشتن بايد به كلى دست شست * گر تو خوان فقر را هستى به غايت مشتهى
او در ديار جانم بوده هميشه ساكن * من گشته در پى او سرگشته هر ديارى
چون يار در دل من دايم قرار دارد * پس از چه رو ندارد دل يك زمان قرارى
همچنين مىگويد :
- سبو بشكن كه آبى نه سبويى * ز خود بگذر كه دريايى نه جويى
سفر كن از من و مايى كه مايى * گذر كن از تو و اويى كه اويى
كجا بر كوى او رفتن توانى * كه طفلى در پى چو گان و گويى
تو يك رو شو كه آيينه چو طومار * سيه رو گردد آخر از دو رويى
پاى بر مركب عزيمت آر * زآن كه عزم درست توست براق
روى آور به عالم توحيد * درگذر زين جهان شرك و نفاق
تا رهى زين جهان جور و جفا * به سرايى پر از وفا و وفاق
اسم خود محو كن از اين طومار * رسم خود بر تراش از اين اوراق
وصف او را مدان به خويش مضاف * نعت او را مكن به خود الحاق
هستى او را بود به استقلال * نيستى مر تو را به استحقاق