تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
- تا تو با خويشى گدا و بينوا و مفلسى * تا تو بىخويشى قباد و كيقباد و خسروى تو تهى از حق از آنى كز خودى خود پرى * پر ز حق آن دم شوى كز خويشتن گردى تهى اوّلت از خويشتن بايد به كلى دست شست * گر تو خوان فقر را هستى به غايت مشتهى او در ديار جانم بوده هميشه ساكن * من گشته در پى او سرگشته هر ديارى چون يار در دل من دايم قرار دارد * پس از چه رو ندارد دل يك زمان قرارى
همچنين مىگويد :
- سبو بشكن كه آبى نه سبويى * ز خود بگذر كه دريايى نه جويى سفر كن از من و مايى كه مايى * گذر كن از تو و اويى كه اويى كجا بر كوى او رفتن توانى * كه طفلى در پى چو گان و گويى تو يك رو شو كه آيينه چو طومار * سيه رو گردد آخر از دو رويى پاى بر مركب عزيمت آر * زآن كه عزم درست توست براق روى آور به عالم توحيد * درگذر زين جهان شرك و نفاق تا رهى زين جهان جور و جفا * به سرايى پر از وفا و وفاق اسم خود محو كن از اين طومار * رسم خود بر تراش از اين اوراق وصف او را مدان به خويش مضاف * نعت او را مكن به خود الحاق هستى او را بود به استقلال * نيستى مر تو را به استحقاق