آب حيوان در درون و آن گه براى قطرهاى * ريخته در پيش هر دانا و نادان آبرو
مطرب آن مجلسى دف را مكن هر جا گرو * طالب آن باده بشكن صراحى و سبو
ناظر آن منظرى بردار از عالم نظر * عاشق آن شاهدى بردار چشم از غير او
نيست بىاو چون كه نانى روى از وى بر متاب * بىرويت چون نيست آبىدست را از وى مشو
دارم از دل سرفرازى كاو ز عالى همتى * در دو عالم جز به قدش سر به كس نارد فرو
شب است و راه بيابان و من ز قافله دور * غريب و عاشق و مسكين ضعيف وامانده
كجاست پرتو حسنت كه رهنما گردد * كه هست جان من از راه و رهنما مانده
عزلتى گر زآن كه مىگيرى بگير از خويشتن * منزوى گر مىشوى بارى هم از خود منزوى
تا هر آن حاجت كه مىجويى ز خود گردد روا * تا هر آن چيزى كه مىپرسى هم از خود بشنوى
رهروان را راه بىپايان به پايان كى رسد * تا بساط راه با رهرو نگردد منطوى
رهرو و ره را به دور انداز و بىرهرو برو * چون كه مىدانى حجاب توست راه رهروى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٤٠