تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
- گل توحيد نرويد ز زمينى كه در او * خاك شرك و حسد و كبر و ريا و كين است مسكن دوست ز جان مىطلبيدم گفتا * مسكن دوست اگر هست دل مسكين است نمونه‌اى است ز ديوان دفتر حسنش * هر آن چه در ورق كائنات مكتوب است ز حسن او است كه در كائنات پيوسته * خروش و ولوله و شور جوش و آشوب است هر كسى راه است راهى سوى او در هر نفس * راه‌ها در هر نفس زآن سوى او بىانتهاست دلا به خود سفرى كن درون خود سفرى كن * كه هيچ كار نيايد ز مرد كاهل و لابث نجات هر دو جهان را از آن شراب طلب * كه او است در دو جهان موجب نجات و نجاح بهر كه ساقى از اين باده داد از خود رست * هر آن كه رست ز خود يافت در دو كون فلاح دل همه ديده شد و ديده همه دل گرديد * تا مراد دل و ديده ز تو حاصل گرديد جهان خورشيد او بگرفت و شد زو بىنصيب آن كس * كه چون خفاش از خورشيد ديدن كور مىباشد به هجر خويشتن بايد طلب كردن وصال او * كه مرد وصل او دايم ز خود مهجور مىباشد