- چو پا به صدق نهادى و ترك سر كردى * اگر كلاه ربايندت از كلاه مپرس
كجاست ديده كه خورشيد روى او بيند * ز روى روشن ذرات كائنات عيان
ظهور دوست به عالم تمام افتاده است * براى آن كه ظهور تمام اوست جهان
نظر ز سايهى عالم بدوز پس بنگر * به نور او كه ظلال و ظلام او است جهان
بيا به ديده تحقيق درنگر بشناس * كه كيست آن كه بر خلق نام او است جهان
هر آن كه توسن نفس عنان كشش را بست * يقين بدان به حقيقت كه رام او است جهان
جهان غلام كسى شد كه آن غلام وى است * از آن سبب كه غلام غلام او است جهان
اى دل اين جا كوى جانان است از جان دم مزن * از دل و جان و جهان در پيش جانان دم مزن
گر تو مرد درد اويى هيچ از درمان مگو * درد او را به ز درمان دان ز درمان دم مزن
لب بدوز از گفتگو چون نيست وقت گفتگو * جان حيرانى است در وى باش حيران دم مزن
وصل و هجران نيست الّا وصف خاص عاشقان * مغربى گر عارفى از وصل و هجران دم مزن
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 138
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٨