زآن كه اندر جهان حكمت و علم * نام هستى برو كنند اطلاق
رو ز اخلاق خويش فانى شو * تا كه حق مر تو را شود اخلاق
ديدهاى وام كن ز خالق خلق * تا ببينى به ديده خلّاق
كه جز او نيست در سراى وجود * به حقيقت كسى دگر موجود
برخيز و بيا به عالم جان * برهان نفسى دل از غم جان
اى همدم نفس بوده عمرى * يك لحظه نبوده همدم جان
اى از دم سرد نفس مرده * كى زنده شوى تو از دم جان
گنجى است نهاده بر جواهر * مخفى به طلسم محكم جان
اى گشته به جسم و جان مخلّد * برخيز و ز هر دو شو مجرد
وى مانده ز جنت حقايق * دور از پى جنت مخلد
در دوزخى و بهشت خواهى * ماندن ز براى شهوت خود
اين جان كهن نه لايق توست * در باز و به دو مشو مقيّد
تا از بر دوست هر زمانى * جانى دگرت رسد مجرّد
اى قاصد مقصد حقيقى * گر زآن كه تو راست عزم مقصد
تأييد طلب كن اندر اين راه * ز آن كس كه شود به حق مؤيّد
هرگز نرسى بدان حقيقت * الّا به شريعت محمد - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
چون دانستى كه از كجا آمدهاى * برخيز و قدم در ره نه و مردانه بكوش
از پيش خدا بهر خدا آمدهاى * نى از پى بازى و هوا آمدهاى
در معرفت و عبادت يزدان كوش * كز بهر همين در اين سرا آمدهاى « 1 »
هامش
( 1 ) . طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 99 ؛ ج 3 ، ص 30 ؛ رياض العارفين ، ص 213 ؛ رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 582 .