تو كتابى در تو مسطور است علم هر چه هست * چيست آن كاو در كتاب و لوح تو مسطور نيست
كور آن باشد كه او بيناى نفس خود نشد * كانكه او بينا به نفس خويشتن شد كور نيست
ره به دو برد كسى كز پى خود دور افتاد * اثر از دوست كسى يافت كه او بىاثر است
ره بىپا و سر آن است تو نتوانى رفت * بنشين خواجه تو را چون هوس پا و سر است
روزى از روزن اين خانه برآ بر سر بام * تا ببينى كه در آن خانه و بر بام و در است
تو بدين چشم كجا چهره معنى بينى * چشم صورت دگر و چشم معانى دگراست
حسن روى هر چه پريرويى ز حسن روى او است * آب حسن دلبرى هر سو روان از جوى او است
كعبه اهل نظر رخسار جانبخش وى است * قبله ارباب دل طاق خم ابروى او است
هر كسى گرچه به سويى روى مىآرد ولى * در حقيقت روى خلق جمله عالم سوى او است
گرچه عالم سر به سر نقش و مثال روى او است * ليك او را هر زمان در دل مثالى ديگر است
سوى او هرگز به پرّ و بال خود نتوان پريد * هم به بال او توان كان پرّ و بالى ديگر است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 135
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٥