چشم دريابين كسى دارد كه غرق بحر شد * ورنه نقش موج بيند هر كه او بر ساحل است
نيست كامل در دو عالم هر كه دريا عين او است * عين دريا هر كه شد ميدان كه مرد كامل است
جمله عالم نيست الّا سايه علم وجود * روى از عالم بگردان زآن كه ظلى زايل است
سايه بر خورشيد مگزين گر تو مرد عاقلى * سايه بر خورشيد نگزيند كسى كاو عاقل است
نيست شأن آن كه باشد بر صراط المستقيم * ميل كردن جانب چيزى كه مردم مايل است
چون بدانستى كه حق هستى و باطل نيستى * روى حق گير و بگذر از هر آن چه باطل است
با تو است آن يار دانم و ز تو يك دم دور نيست * گرچه تو مهجورى ازوى او ز تو مهجور نيست
ديده بگشا تا ببينى آفتاب روى او * كافتاب روى او از ديدهها مستور نيست
ليك رويش را به نور روى او ديدن توان * گرچه مانع ديده را از ديدنش جز نور نيست
جنّت ارباب دل رخسار جانان ديد نيست * در چنين جنت كه گفتم زنجبيل و حور نيست
گر تو را ديدار او بايد بر آبر طور دل * حاجت رفتن چو موسى سوى كوه طور نيست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 134
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٤