بال بگشا و صفير از شجرِ طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسيرِ قفسى !
وصال دوست ، گرت دست مىدهد روزى * برو كه هرچه مراد است ، در جهان دارى
چو گل به دامن از اين باغ مىبرى ، حافظ ! * چه غم ز ناله و فريادِ باغبان دارى
بگذر ز كبر و ناز كه ديده است روزگار * چينِ قباىِ قيصر و طَرْفِ كلاهِ كِىْ
هشيار شو كه مرغ سحر گشت مست ، هان ! * بيدار شو كه خوابِ عدم در پى است هِىْ !
بر مِهْرِ چرخ و عشوهى او ، اعتماد نيست * اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكرِ وى !
در طريقِ عشقبازى امن و آسايش خطاست * ريش باد آن دل ! كه با دردِ تو جويد مرهمى
اهلِ كامِ آرزو را سوى رندان راه نيست * رهروى بايد جهان سوزى نه خامى بىغمى
آدمى در عالم خاكى نمىآيد بهدست * عالمى از نو بيايد ساخت وز نو آدمى
در رَهِ منزل ليلى كه خطرهاست به جان * شرط اوّل قدم آن است ، كه مجنون باشى
نقطهى عشق نمودم به تو هان ! سهو مكن * ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
در كوىِ عشق ، شوكتِ شاهى نمىخرند * اقرار بندگى كن و دعوىّ چاكرى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 408
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٨