تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
- دامن دوست به دست آر و زدشمن بگسل * مردِ يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان پيرِ پيمانه‌ْكش ما كه روانش خوش باد ! * گفت : پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان به طهارت گذران منزل پيرىّ ومكن * خلعتِ شيب ، به تشريفِ شباب آلوده پاك وصافى شو و از چاهِ طبيعت بدر آى * كه صفايى ندهد ، آبِ تراب آلوده آشنايان رهِ عشق ، در اين بحر عميق * غرقه گشتند ونگشتند به آب آلوده هر آن كه كُنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد * فروخت يوسفِ مصرى به كم‌ترين ثمنى به صبر كوش تو اى دل ! كه حَق رها نكند * چنين عزيز نِگينى به دستِ اهرمنى با مدّعى مگوييد ، اسرارِ عشق و مستى * تا بىخبر بميرد ، در رنج خود پرستى با ضعف وناتوانى ، هم چون نسيم خوش باش * بيمارى اندر اين رَهْ ، خوشتر زتندرستى تا فضل وعلم بينى ، بىمعرفت نشينى * يك نكته‌ات بگويم : خود را مبين ، كه رستى عاشق شو ار نه روزى ، كارِ جهان سرآيد * ناخواندهْ نقشِ مقصود ، از كارگاه هستى كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * وه ! كه بس بىخبر از غُلْغلِ بانگِ جرسى