- دامن دوست به دست آر و زدشمن بگسل * مردِ يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
پيرِ پيمانهْكش ما كه روانش خوش باد ! * گفت : پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
به طهارت گذران منزل پيرىّ ومكن * خلعتِ شيب ، به تشريفِ شباب آلوده
پاك وصافى شو و از چاهِ طبيعت بدر آى * كه صفايى ندهد ، آبِ تراب آلوده
آشنايان رهِ عشق ، در اين بحر عميق * غرقه گشتند ونگشتند به آب آلوده
هر آن كه كُنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد * فروخت يوسفِ مصرى به كمترين ثمنى
به صبر كوش تو اى دل ! كه حَق رها نكند * چنين عزيز نِگينى به دستِ اهرمنى
با مدّعى مگوييد ، اسرارِ عشق و مستى * تا بىخبر بميرد ، در رنج خود پرستى
با ضعف وناتوانى ، هم چون نسيم خوش باش * بيمارى اندر اين رَهْ ، خوشتر زتندرستى
تا فضل وعلم بينى ، بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم : خود را مبين ، كه رستى
عاشق شو ار نه روزى ، كارِ جهان سرآيد * ناخواندهْ نقشِ مقصود ، از كارگاه هستى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * وه ! كه بس بىخبر از غُلْغلِ بانگِ جرسى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 407
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٧