تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
- منم كه شهره‌ى شهرم به عشق ورزيدن * منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم ، نقشِ خود پرستيدن مراد ما زتماشاى باغ عالم چيست ؟ * به دست مَرْدُمِ چشم ، از رُخ تو گل چيدن به رحمتِ سَرِ زُلفِ تو واثقم ، ورنه * كشش چو نبود از آن سو ، چه سود كوشيدن ؟ دانى كه چيست دولت ؟ ديدار يار ديدن * در كوى او گدايى ، بر خسروى گزيدن از جان طمع بريدن آسان بود ، و ليكن * از دوستانِ جانى ، مشكل بود بريدن بوسيدنِ لب يار ، اوّل ز دست مگذار * كآخر ملول گردى از دست و لب گَزيدن فرصت شمار صحبت ، كز اين دو راه منزل * چون بگذريم ديگر ، نتوان به هم رسيدن پيران ، سخن به تجربه گفتند ، گفتمت * هان ! اى پسر ! كه پير شوى ، پند گوش كن بر هوشمند ، سلسله ننهاد دستِ عشق * خواهى كه زلف يار كشى ، تَركِ هوش كن اسير عشق شدن چاره‌ى خلاص من است * ضميرِ عاقبت انديشِ پيشْ بينان بين غبار خاطر حافظ ببُرد صيقل عشق * صفاى نيّت پاكان و پاك دينان بين