- منم كه شهرهى شهرم به عشق ورزيدن * منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم * كه تا خراب كنم ، نقشِ خود پرستيدن
مراد ما زتماشاى باغ عالم چيست ؟ * به دست مَرْدُمِ چشم ، از رُخ تو گل چيدن
به رحمتِ سَرِ زُلفِ تو واثقم ، ورنه * كشش چو نبود از آن سو ، چه سود كوشيدن ؟
دانى كه چيست دولت ؟ ديدار يار ديدن * در كوى او گدايى ، بر خسروى گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود ، و ليكن * از دوستانِ جانى ، مشكل بود بريدن
بوسيدنِ لب يار ، اوّل ز دست مگذار * كآخر ملول گردى از دست و لب گَزيدن
فرصت شمار صحبت ، كز اين دو راه منزل * چون بگذريم ديگر ، نتوان به هم رسيدن
پيران ، سخن به تجربه گفتند ، گفتمت * هان ! اى پسر ! كه پير شوى ، پند گوش كن
بر هوشمند ، سلسله ننهاد دستِ عشق * خواهى كه زلف يار كشى ، تَركِ هوش كن
اسير عشق شدن چارهى خلاص من است * ضميرِ عاقبت انديشِ پيشْ بينان بين
غبار خاطر حافظ ببُرد صيقل عشق * صفاى نيّت پاكان و پاك دينان بين
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 406
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٦