بكوش خواجه ! و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم ؟ * نه در برابرِ چشمى نه غايب از نظرى
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزادهكنى * خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى
آخرالامر ، گِل كوزهگران خواهى شد * حاليا فكر سبو كن ، كه پر از باده كنى
ملول از همرهان بودن طريقِ كاردانى نيست * بِكِش دشوارىِ منزل به يادِ عهدِ آسانى
طريقِ كام جستن چيست ؟ تركِ كام خود گفتن * كلاهِ سرورى اين است ، گر اين ترك بردوزى
فكر خود و راى خود ، در عالم رندى نيست * كفر است در اين مذهب ، خودبينى وخودرايى
يارب ! به كه بتوان گفت ، اين نكته : كه در عالم * رُخساره به كس ننمود ، آن شاهد هر جايى ؟
جهانِ پيرِ رعنا را مروّت در جبّلت نيست * زمهر او چه مىخواهى ؟ در او همّت چه مىبندى ؟
همايى چون تو عالىقدر و مِهْرِاستخوان تا كى ؟ * دريغ آن سايهى دولت كه بر نااهل افكندى !
دعاىِ صبح و شام تو كليدِ گنجِ مقصود است * به اين راه و روش مىرو كه با دلدار پيوندى
اى بىخبر ! بكوش كه صاحب خبر شوى * تا راهْ بين نباشى ، كى راهبر شوى ؟
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 410
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤١٠