دست از مِسِ وجود ، چو مردانِ رَهْ بشوى * تا كيمياىِ عشق بيابىّ وزَرْ شوى
خواب وخورت ، زمرتبهى عشق دور كرد * آندم رسى بهدوست ، كه بىخوابوخور شوى
گر نورِ عشقِ حق به دل وجانت اوفتد * باللَّه ، كز آفتابِ فَلَك خوبتر شوى
از پاى تا سرت ، همه نورِ خدا شود * در راه ذوالجلال ، چو بىپا و سر شوى
سَرِ عاشق كه نه خاكِ دَرِ معشوق بوَد * كى خلاصش بود از زحمتِ سرگردانى ؟
يك نكته بيش نيست غمِ عشق و اين عجب * كز هر كسى كه مىشنوم ، نامكرّر است
و نيز مىسرايد :
- همّتم بدرقهى راه كن اى طاير قدس ! * كه دراز است رَهِ مقصد و من نو سفرم
اى نسيم سحرى ! بندگى ما برسان * كه فراموش مكن وقتِ دعاى سحرم
تا كى غمِ دنياى دنى ! اى دل دانا ! * حيف است زخوبى ، كه شود عاشق زشتى
دل ، سرا پردهى محبّت اوست * ديده ، آيينه دارِ طلعت اوست
من كه سر در نياورم به دو كَوْن * گردنم ، زير بار منّت اوست
من و دل گر فنا شويم ، چه باك ؟ * غرض اندر ميان ، سلامت اوست
بى خيالش مباد منظرِ چشم ! * ز آن كه اين گوشه ، خاصِ خلوت اوست
آن كس كه به دست ، جام دارد * سلطانىِ جَمْ ، مدام دارد
سَرْ رشتهى جان به دوست بگذار * كاين رشته از او نظام دارد
به جان دوست ، كه غم ، پردهى شما ندَرَدَ * گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد