تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
دست از مِسِ وجود ، چو مردانِ رَهْ بشوى * تا كيمياىِ عشق بيابىّ وزَرْ شوى خواب وخورت ، زمرتبه‌ى عشق دور كرد * آن‌دم رسى به‌دوست ، كه بىخواب‌وخور شوى گر نورِ عشقِ حق به دل وجانت اوفتد * باللَّه ، كز آفتابِ فَلَك خوب‌تر شوى از پاى تا سرت ، همه نورِ خدا شود * در راه ذوالجلال ، چو بىپا و سر شوى سَرِ عاشق كه نه خاكِ دَرِ معشوق بوَد * كى خلاصش بود از زحمتِ سرگردانى ؟ يك نكته بيش نيست غمِ عشق و اين عجب * كز هر كسى كه مىشنوم ، نامكرّر است
و نيز مىسرايد :
- همّتم بدرقه‌ى راه كن اى طاير قدس ! * كه دراز است رَهِ مقصد و من نو سفرم اى نسيم سحرى ! بندگى ما برسان * كه فراموش مكن وقتِ دعاى سحرم تا كى غمِ دنياى دنى ! اى دل دانا ! * حيف است زخوبى ، كه شود عاشق زشتى دل ، سرا پرده‌ى محبّت اوست * ديده ، آيينه دارِ طلعت اوست من كه سر در نياورم به دو كَوْن * گردنم ، زير بار منّت اوست من و دل گر فنا شويم ، چه باك ؟ * غرض اندر ميان ، سلامت اوست بى خيالش مباد منظرِ چشم ! * ز آن كه اين گوشه ، خاصِ خلوت اوست آن كس كه به دست ، جام دارد * سلطانىِ جَمْ ، مدام دارد سَرْ رشته‌ى جان به دوست بگذار * كاين رشته از او نظام دارد به جان دوست ، كه غم ، پرده‌ى شما ندَرَدَ * گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد