- مكن در اين چمنم سرزنش به خود رويى * چنان كه پرورشم مىدهند ، مىرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين * خدا گواست كه هر جا كه هست با اويم
فاش مىگويم و از گفتهى خود دلشادم : * بندهى عشقم و از هر دو جهان آزادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار * چه كنم ؟ حرف دگر ياد نداد استادم
در رَهِ عشق ، از آن سوىِ فنا صد خطر است * تا نگويى : كه چو عمرم به سر آمد ، رَستم
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم : * كه من دلشده ، اين رَهْ ، نه به خود مىپويم
در پسِ آينه طوطى صفتم داشتهاند * آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
من اگر خارم اگر گل ، چمن آرايى هست * كه از آن دست كه مىپروردم مىرويم
خنده و گريه عشّاق ز جاى دگر است * مىسرايم به شب و وقت سحر مى مويم
از خلافْ آمدِ عادت ، بطلب كام ، كه من * كسب جمعيّت از آن زلف پريشان كردم
نقشِمستورى و مستى ، نه به دست من و توست * آنچه استاد ازل گفت بكن ، آن كردم
صبح خيزىّ و سلامت طلبى چون حافظ * هر چه كردم ، همه از دولت قرآن كردم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 404
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٤