- گرچه از آتش دل چون خُم مى در جوشم * مهر بر لب زده خون مىخورم و خاموشم
قصدِ جان است ، طمع در لب جانان كردن * تو مرا بين ، كه در اين كار به جان مىكوشم
گرچه گَرد آلود فقرم شرم باد از همّتم * گر به آب چشمهى خورشيد دامن تر كنم
من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست * كى طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم
عاشقان را گر در آتش مىپسندد لطفِ دوست * تنگ چشمم گر نظر بر چشمهى كوثر كنم
فكر بهبود خود اى دل ! ز دَرِ ديگر كن * دردِ عاشق نشود بِهْ ز مداواىِ حكيم
گوهر معرفت اندوز ، كه با خود ببرى * كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است ، مگر يار شود لطف خدا * ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
چرا نه در پىِ عزمِ ديار خود باشم * چرا نه خاكِ كفِ پاىِ يارِ خود باشم
غم غريبى و غربت چو بر نمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپردهى وصال شوم * ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
چو كار عمر نه پيداست ، بارى آن اوْلى * كه روز واقعه ، پيشِ نگار خود باشم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 403
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٣