تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
به چشم خلق عزيز آنگهى شوى حافظ * كه بردرش بنهى روى مسكنت بر خاك اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست حاكم اوست * حرامم باد اگر من‌جان به جاى دوست بگزينم جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى * كه سلطانى عالم را طفيل دوست مىبينم باز آى ساقيا ! كه هوا خواهِ خدمتم * مشتاقِ بندگى و دعا گوىِ دولتم دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف * اى خضر پى خجسته مدد كن به همّتم دورم به صورت از در دولتسراى دوست * ليكن به‌جان و دل ز مقيمان حضرتم روز نخست چون دم‌رندى زديم وعشق * شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم مايه خوشدلى آن جاست ، كه دلدار آن جاست * مىكنم جهد ، كه خود را مگر آن جا فكنم حجاب چهره‌ى جان مىشود ، غبارِ تنم * خوشا دمى ! كه از اين چهره پرده برفكنم چنين قفس ، نه سزاى چو من خوش الحانى است * رَوَم به گلشن رضوان ، كه مرغ آن چمنم عيان نشد كه چرا آمدم ؟ كجا بودم ؟ * دريغ و درد ! كه غافل ز كار خويشتنم بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار * كه با وجودِ تو كس نشنود ز من كه منم