تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
در بيابان ، گر به شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنش‌ها گر كند خارِ مَغيلان ، غم مخور گر چه منزل ، بس خطرناك است و مقصد ، ناپديد * هيچ راهى نيست ، كورا نيست پايان ، غم مخور حافظا ! در كُنج فقر و خلوت شب‌هاى تار * تا بُوَد وردت دعا و درس قرآن ، غم مخور از دست غيبتِ تو شكايت نمىكنم * تا نيست غيبتى ، ندهد لذّتى حضور گر ديگران به عيش و طرب خرّمند و شاد * ما را غمِ نگار بود مايه‌ى سرور حافظ ! شكايت از غم هجران چه مىكنى ؟ * در هجر ، وصل باشد و در ظلمت است نور نعيم هر دو جهان ، پيش عاشقان به جُوى * كه اين متاع قليل است و آن بهاى حقير بى عمر زنده‌ام من و زين پس عجب مدار * روز فراق را كه نهد در شمارِ عمر ؟ اين يك دو دم كه دولت ديدار ممكن است * درياب كامِ دل ، كه نه پيداست كار عمر تا كِىْ مِىْ صبوح و شكَر خواب صبحدم ؟ * بيدار گرد ، هان ! كه نماند اعتبار عمر چشم آلوده نظر ، از رخ جانان دور است * بر رخ او ، نظر از آينه‌ى پاك انداز آن را كه بوىِ عنبر زلفِ تو آرزوست * چون عُود گو بر آتش سوزان بسوز و ساز