تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
سالك از نور هدايت طلبد راه به‌دوست * كه به جايى نرسد گر به ضلالت برود گِرُوى آخر عمر از مى و معشوقه بگير * حيفِ اوقات كه يك‌سر به‌بَطالت برود ! اى دليلِ دل گمگشته ! خدا را مَدَدى * كه غريب ار نبرد ره ، به‌دلالت برود حكم مستورى و مستى همه بر خاتمت است * كس ندانست كه آخر به‌چه حالت برود كاروانى كه بود بدرقه‌اش لطف خدا * به تجمّل بنشيند ، به جلالت برود طريقِ عشق پر آشوب و فتنه است اى دل ! * بيافتد آن كه در اين راه با شتاب رَوَد گدايىِ دَرِ جانان به سلطنت مفروش * كسى ز سايه‌ى اين در به آفتاب رَوَد ؟ تو خود حجابِ خودى ، حافظ ! از ميان برخيز * خوشا كسى كه در اين راه بى حجاب رَوَد ! حافظ آن روز طربنامه‌ى عشق تو نوشت * كه قلم بر سرِ اسباب و دلِ خرّم زد يار مفروش به دنيا ، كه بسى سود نكرد * آن كه يوسف به زرِ ناسره بفروخته بود بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن * گُلبانگِ سربلندى ، بر آسمان توان زد اهل نظر دو عالم ، در يك نظر ببازند * عشق است و داوِ اوّل ، بر نقد جان توان زد