- چو حافظ ، در قناعت كوش و از دنياى دون بگذر * كه يك جو منّتِ دُونان ، به صد مَنْ زَرْ نمىارزد
جميلهاى است عروس جهان ، ولى هُشْدار * كه اين مخدّره ، در عقدِ كس نمىپايد
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق * بر او چو مرده به فتوى من نماز كنيد
ز گِرْدِ خوانِ نگونِ فَلَك ، مدار توقُّع * كه بى ملالتِ صد غصّه يك نواله بر آيد
گرت چو نوحِ نبىّ صبر هست بر غمِ طوفان * بلا بگردد و كامِ هزار ساله بر آيد
به سعىِ خود نتوان برد رَهْ به گوهرِ مقصود * خيال بود كه اين كار بىحواله برآيد
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه ، قدم * كه گم شد آن كه در اين ره به رهبرى نرسيد
مكن ز غُصّه شكايت ، كه در طريق ادب * به راحتى نرسيد ، آن كه زحمتى نكشيد
ايمن مشو ز عشوهى دنيا ، كه اين عجوز * مكّاره مىنشيند و محتاله مىرود
گر نثارِ قدمِ يار گرامى نكنم * جوهر جان ، به چه كار دگرم باز آيد
گويند : سنگ ، لعل شود در مقامِ صبر * آرى شود ، وليك به خونِ جگر شود
از كيمياى مهر تو ، زَرْ گشت روىِ من * آرى به يُمنِ همّت تو ، خاك زَرْ شود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 396
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٩٦