- به گوش هوش ، نيوش از من و به عشرت كوش * كه اين سخن ، سحر از هاتفم به گوش آمد :
ز فكر تفرقه باز آى ، تا شوى مجموع * به حكم آن كه چو شد اهرمن ، سروش آمد
زير شمشير غمش ، رقص كنان بايد رفت * كانكه شد كشتهى او ، نيكْ سرانجام افتاد
گنج زَرْ گر نبود ، گنج قناعت باقى است * آن كه آن داد به شاهان ، به گدايان اين داد
تو بندگى چو گدايان ، به شرط مزد مكن * كه خواجه خود ، روش بنده پرورى داند
راه عشق ار چه كمينگاهِ كمانداران است * هر كه دانسته رَوَد ، صرفه ز اعدا ببرد
جام مينايى مِىْ ، سدِّ ره تنگدلى است * مَنِهْ از دست ، كه سيل غمت از پا ببرد
باغبانا ! ز خزان بىخبرت مىبينم * آه از آن روز ، كه بادت گل رعنا ببرد !
رهزنِ دهر نخفتهاست ، مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است ، كه فردا ببرد
در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود * تا ابد جام مرادش ، همدمِ جانى بود
نيكْنامى خواهى اى دل ! با بدان صحبت مدار * خود پسندى ، جانِ من ! برهانِ نادانى بود
گرچه بىسامان نمايد كار ما ، سهلش مبين * كاندر اين كشور ، گدايى ، رشكِ سلطانى بود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 393
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٩٣