- به كوى عشق مَنِهْ بى دليلِ راه ، قدم * كه من به خويش نمودم ، صد اهتمام و نشد
من و صلاح و سلامت ؟ ! كس اين گمان نبرد * كه كس به رند خرابات ، ظنِّ آن نبرد
مباش غرّه به علم و عمل ، فقيه زمان ! * كه هيچ كس ز قضاىِ خداىْ جان نبرد
اگر چه ديده بُوَد پاسبان تو ، اى دل ! * به هوش باش ! كه نقد تو پاسبان نبرد
خلوتِ دل نيست جاى صحبتِ اغيار * ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
بر دَرِ اربابِ بى مروّت دنيا * چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
صالح و طالح ، متاعِ خويش نمودند * تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد
بلبلِ عاشق ! تو عمر خواه ، كه آخر * باغ شود سبز و سرخْ گل به در آيد
صبر و ظفر هر دو دوستانِ قديمند * بر اثر صبر ، نوبت ظفر آيد
زاهد ار راه به رندى نَبَرد ، معذور است * عشق ، كارىاست ، كه موقوفِ هدايت باشد
زاهد و عجب و نماز و ، من و مستى و نياز * تا خودْ او را ز ميان ، با كه عنايت باشد
از سر كوى تو هر كو به ملالت برود * نرود كارش و آخر بهخجالت برود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 394
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٩٤