- كسى كه حُسنِ رخ دوست در نظر دارد * محقّق است كه او ، حاصل بصر دارد
كسى به وصل تو چون شمع يافت ، پروانه * كه زير تيغ تو هر دم ، سرى دگر دارد
حديث دوست نگويم ، مگر به حضرت دوست * كه آشنا ، سخنِ آشنا نگهدارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند * نگاهدار سرِ رشته ، تا نگهدارد
هر شبنمى در اين رَهْ صد موجِ آتشين است * دردا كه اين معمّا ، شرح و بيان ندارد !
سر منزلِ قناعت نتوان ز دست دادن * اى ساربان ! فرو كش ، كاين رَهْ كران ندارد
چو عاشق مىشدم گفتم : كه بردم گوهرِ مقصود * ندانستم كه اين دريا ، چه موجِ بىكران دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو همى بينم * كمين از گوشهاى كرده است و تير اندر كمان دارد
به خطّ و خال گدايان مده خزينهى دل * به دست شاه وشى ده ، كه محترم دارد
درخت دوستى بنشان ، كه كام دل ببار آرد * نهال دشمنى بركن ، كه رنج بىشمار آرد
شب صحبت غنيمت دان ، كه بعد از روزگار ما * بسى گردش كند گردون ، بسى ليل و نهار آرد
بهار عمر خواه اىدل ! و گرنه اين چمن هر سال * چو نسرين ، صد گل آرد بار و چون بلبل ، هَزار آرد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 392
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٩٢