گفتم براى همين وى را مىخواهم ، غلام را خواست و او خوابآلود بيامد . گفت : به هر قيمت كه مىخواهى بردار و مرا از همه عيوبش برىء الذمّه بگردان . وى را به بيست دينار با قيد گذشته خريدارى كردم . پرسيدم : نامش چيست ؟ گفت : ميمون . دستش را گرفته به طرف منزل مىآوردم . پرسيد : اى مولاى صغير من ! مرا براى چه خريدارى كردى ، من براى خدمت مخلوق صلاحيت ندارم . گفتم : تو را خريدم تا خدمتت كنم با سر و جان . پرسيد : چرا اين گونه ؟ گفتم : تو آن كسى نيستى كه ديشب در مصلّى بودى .
گفت : مرا شناختيد ! گفتم : من آن كسم كه نسبت به گفتار تو بر تو اعتراض نمودم . تا اين سخن را از من شنيد به سمت مسجدى رفت و داخل شد و دو ركعت نماز بخواند .
سپس سر به طرف آسمان بلند كرد و گفت :
« إلهى ! سرّاً كان بينى وبينك ، أظهرتَه للمخلوقين وفضحتَنى فيه ، فكيف يطيب لى الآن عيش ! وقد وقف على ما كان بينى و بينك غيرُك ، أقسمتُ عليك ألّا قبضتَ روحى ، الساعةَ ، الساعة . ثمّ سجد ، فدنوتُ منه فانتظرتُه ساعةً ، فلم يرفع رأسه ، فحرّكتُه فإذاً هو ميّت . »
خدايا ! سرّى بود بين من و تو ، آن را براى مردم آشكار كردى و مرا در آن رسوا نمودى ، پس چگونه الان زندگى برايم گوارا باشد و به تحقيق غير تو بر آن چه بين من و تو بود ، واقف گرديد ، بر تو سوگند مىخورم مگر اين كه روحم را الان بگيرى . سپس به سجده رفت . من به او نزديك شدم و مدتى منتظرش ماندم ، سرش را بالا نياورد . پس او را حركت دادم ، ديدم كه مرده است .
دست و پايش را از هم گشودم و به صورتش نگاه كردم ، ديدم خندان است و سياهى از آن رفته ، چون ماه مىدرخشد . در اين هنگام جوانى از در آمد و گفت :
« السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته ! أعظم اللَّه أجرنا فى أخينا ، هاكم الكفن فكفّنوه فيه ، فناولنى ثوبين ما رأيتُ مثلهما . »
سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما باد ، خدا اجر ما را دربارهى برادرمان
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 256
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٥٦