درآمده بوديم ، چون بازگشت ، به دنبال وى به راه افتاديم ، من به وى اعتراض نمودم كه حيا نكردى از سخنى كه گفتى ؟ پرسيد : چه گفتم ؟ گفتم : آن سخن « بحبّك لى » از كجا فهميدى او تو را دوست مىدارد ؟
« قال : تنتح عن همَمِ لاتعرفُها ، يا من اشتغل عنه بنفسه ! أينَ كنتُ ، أنا حين خصّنى بالتوحيد وبمعرفته ؟ أفتراه بدَأنى بذلك إلّابمحبّته لى على قدره ؟ ! ومحبّتى له على قدرى »
گفت : دور شو از افكارى كه نمىشناسى آن را ، اى كسى كه مشغول شده است از او به خويشتن ! تو كجايى ، وقتى خدا مرا به توحيد و معرفتش مخصوص گردانيد ، آيا اين كار را جز به محبتش نسبت به من به اندازه [ كرم ] خويش انجام داد ؟ در حالى كه محبت من نسبت به او به اندازهى [ ظرفيت ] من است .
سپس با عجله به راه افتاد ، گفتم : با ما رفاقت و مدارا در رفتن كن . گفت : من مملوك مالك كوچكم هستم بايد در اطاعت او باشم ، ما از عقب او مىرفتيم . ديديم داخل خانه نخاس شد ، از شب نيمى گذشته بود ، نصف ديگر بر ما طولانى شد ، چون صبح شد نزد نخاس آمدم و گفتم : غلامى دارى كه براى خدمت كارى به من بفروشى ؟ گفت : بلى صد غلام دارم ، همه را براى خدمت مىفروشم . يكى يكى همه را بيرون آورده و به من نشان داد ، من مىگفتم : غير از اين مىخواهم ، تا آن كه همه غلامان را بياورد و گفت : غير از اينها ندارم . چون خواستم خارج شوم داخل اطاق مخروبه در پشت خانهاش شدم ، ديدم آن سياه خوابيده نزديك قيلوله بود ، گفتم : به خداى كعبه خودش است ، نزد نخاس شدم و گفتم : اين اسود را به من به فروش . گفت :
« يا أبايحيى ! ذلك غلام مشؤوم نكد ، ليست له باللّيل همّة إلّاالبكاء ، وبالنهار إلّا الصلاة والنوم . »
اى ابويحيى ! آن غلامى است شوم كه در سختى زندگى مىكند ، در شب همّتى جز گريه ندارد و در روز به نماز و خواب .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 255
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٥٥