تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤

( 2828 ) ابويحيى ، مالك بن دينار بصرى

از برجستگان اهل معرفت ، صاحب زهد و عبادت و رياضت و خوف است كه مالك نفس خويش و تارك شهوات دنيوى بود . سال 131 دار دنيا را وداع گفت . حكايت - در بصره باران نيامد ، چند روز براى نماز استسقا بيرون شديم اثر اجابت را نديديم . من با عدّه‌اى از اهل كمال و معرفت به طرف مصلّى رفتيم ، بچه‌ها هم از مكتب‌خانه‌ها آمده بودند . طلب باران كرديم اما اثر اجابت نيافتيم . ظهر شد مردم برگشتند ، من و بعضى از همراهان در مصلّى مانديم ، چون شب شد و تاريكى ، عالم را فرا گرفت ، شخصى سياه‌چهره و صورت گشاد و ساق‌هاى پاى باريك ، شكم بزرگ با دو جامه از پشم خود را پوشانيده ، همه لباسش دو درهم بيش ارزش نداشت ، به طرف آب آمد و وضو ساخت ، بعد به طرف محراب رفت و دو ركعت نماز خواند ، خيلى مختصر و كوتاه ، سپس صورت به طرف آسمان كرد و گفت : « سيّدى ! إلى كم تُردِّد عبادَك فيما لاينقصُك ، أنفِدَ ما عندك ؟ أم نفدت خزائنُ قدرتك ، سيّدى ! أقسمتُ عليك بحبّك لى ، إلّاسقيتنا غيثك ، الساعةَ ، الساعة . » اى آقاى من ! چه قدر بندگانت را سرگردان مىكنى در آن چيزهايى كه به تو نقصى وارد نمىكند ، آيا آن چه نزد توست تمام شده يا گنجينه‌هاى قدرتت كم شده است ؟ مولاى من ! به تو سوگند مىخورم ، به سبب محبتت به من ، مگر اين كه از بارانت ما را سيراب كنى ، الان الان . هنوز كلامش تمام نشده بود كه ابر در آسمان ظاهر شد و از آسمان چون دهنه مشك آب فرو مىريخت . ما از مصلّى خارج نشديم ، مگر اين كه آب تا زانوى ما را فرا مىگرفت . من و يكى از همراهان باقى مانديم و از عمل آن شخص سياه به تعجب