آمد سحر آن دلبر خونين جگران * گفت اى زتو بر خاطر من بارگران
شرمت بادا كه من به سويت نگران * باشم تو نهى چشم به سوى دگران
- ماسواى حقّ - عزّوعلا - در معرض زوال است و فنا حقيقتش معلومى است معدوم و صورتش موجودى است موهوم ، ديروز نه بود داشت و نه نمود و امروز نمودى است بىبود ، پيداست كه فردا از وى چه خواهد گشود .
- زمام انقياد به دست آمال و امانى چه دهى و پشت اعتماد براين مزخرفات فانى چه نهى ؟ دل از همه بركن و در خداى بند و از همه بگسل و با خداى پيوند ، او است كه هميشه بود و هميشه باشد و چهره بقايش را خار هيچ حادثه نخراشد .
- كوشش مىبايد كرد تا خواطر متفرّقه از ساحت سينه پرتو افكند ، تو را از تو بستاند و از مزاحمت اغيار برهاند نه شعور به خودت ماند و نه شعور به عدم شعور « بل لم يبق إلّا اللَّه الواحد الأحد » ؛ ( بلكه جز خداوند يكتاى بىهمتا باقى نمىماند . )
- توحيد يگانه گردانيدن دل است .
- حقيقت حقّ سبحانه جز هستى نيست و هستى او را انحطاط و پستى نى ، مقدّس است از سمت تبدّل و تغيّر و مبرّاست از وهمت تعدّد و تكثّر ، از همه نشانهها بىنشان نه در علم گنجد و نه در عيان ، همه چندها و چونها از او پيدا و او بىچند و چون ، همه چيزها به او مدرك و او از احاطه ادراك بيرون ، چشم سر در جمال او خيره و ديده سر بىملاحظه كمال او تيره .
- صفات ، غير ذاتند من حيث ما يفهما العقول و عين ذاتند من حيث التّحقيق و الحصول .
- احاطه حق - سبحانهوتعالى - به جميع موجودات همچون احاطه ملزوم است به لوازم ، نه همچون احاطه كلّ به جزو ، يا ظرف به مظروف ، تعالى اللَّه عمّا لا يليق بجناب قدسه .