تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
- گر در دل تو گُل گذرد گُل باشى * ور بلبل بىقرار ، بلبل باشى توجز وىوحق گل است و گر روزى چند * انديشه گل پيشه كنى گل باشى باشد اى كرده روبراه طلب * نيم عمر تو روز و نيمى شب شب تو چون همه گذشت بخواب * عمر تو نيمه شد بوقت حساب بر تو خواهى دراز گردد روز * چيزى از شب بدزد و به روى دوز قصد شبگير كن كه بىشبگير * نيست اين راه انقطاع پذير آن جا كه كمال كبرياى تو بود * عالم نمىاز بحر عطاى تو بود ما را چه حمد و ثناى تو بود * هم حمد و ثناى تو سزاى تو بود يارب همه‌ى خلق ، به من بدخو كن * و ز جمله جهانيان مرا يك سو كن روى دل من صرف كن از هر جهتى * در عشق خودم يك جهت و يك رو كن يا ربّ برهانيم زحرمان چه شود * راهى دهيم بكوى عرفان چه شود بس گبر كه از كرم مسلمان كردى * يك گبر دگر كنى مسلمان چه شود يا ربّ زدوكون بىنيازم گردان * وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان * زان ره كه به سوى تو است بازم گردان اى در دل تو هزار مشكل زهمه * مشكل شود آسوده تو را دل زهمه چون تفرقه‌ى دل است حاصل زهمه * دل را به يكى سپار و بگسل ز همه اى سالك ره سخن ز هر باب مگوى * جز راه وصول ربّ ارباب مگوى چون علّت تفرقه است اسباب جهان * جمعيّت دل زجمع اسباب مجوى اىدر همه شان ذات تو پاك از همه شين * نى در حق تو كَيْف توان گفت نه ايْن از روى تعقل همه غيرند صفات * با ذات تو وز روى تحقّق همه عَين واجب ز وجود نيك و بد مستغنى است * واحد زمراتب عدد مستغنى است در خود همه را چو جاودان مىبيند * از ديدنشان برون زخود مستغنى است