لهفي على خلوة منه تسدّدنى * إذا تضرّعتُ بالإشفاق والرغب
چه قدر اندوهناكم بر خلوتى از او كه مرا مؤفق و رهنمون گردد ، وقتى كه با عطوفت و
مهربانى و اظهار ميل و رغبت زارى و التماس مىكنم .
ياربّ ! ياربّ ! أنتَ اللَّه معتمدى * متى أراك جهاراً غير محتجب
پروردگارا ! پروردگارا ! تويى خداوندى كه تكيه گاه منى ، كى تو را آشكارا و بدون
حجاب مىبينم ؟ « 1 »
( 1550 ) رجل مجهول
ابو اسحاق ، ابراهيم ستنبه هروى - متوفى به سال 166 - گويد : باقدم توكل به حج روانه شدم ، چند روزى در بيابان هيچ نخوردم و نياشاميدم ، نفس با من در حديث وگفتار شد كه تو را نزد خداوند تعالى قرب و منزلتى است . در اين هنگام شخصى از جانب راست با من به سخن در آمد و گفت :
« ترائى اللَّه في سرّك . »
خدارا در باطنت مىبينى .
گفتم : درست مىگويى ، سپس گفت : مىدانى چندى است كه در اين جا هيچ نخوردهام و هيچ نخواستهام ، با آن كه قدرت حركت ندارم و به زمين افتادهام ؟ گفتم :
خداى تعالى داناتر است . گفت : هشتاد روز است . و من شرم دارم از خدا كه خاطرى كه مرا واقع شده واقع گردد [ يعنى با وى باز گويم ] و حال اين كه اگر به خدا قسم دهم كه اين درخت را زر گرداند زر مىكند . به بركت ديدار وى مرا آگاهى حاصل شد . « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون
( 2 ) . ر . ك : شرح حال ابراهيم ستنبه .