به عهده و پيمانت وفا مىنمايى ! منزهى تو ، چه قدر بردبارى نسبت به كسى كه معصيت كرده و با امرت مخالفت نموده . سپس گفت : اى آقاى من ! به سبب حلم تو لب به سخن گشودم و به فضل تو تكلم نمودم ! من كجا و سخن گفتن در پشگاه او به سخنانى كه در شأن من نيست ، پس اى معبود كسانى كه قبل از من بودهاند و معبود كسانى كه بعد از من مىباشند ! مرا به صالحان ملحق فرما ، و به اعمالشان موفقم گردان . سپس گفت : كجايند زاهدان و عبادت كنندگان ؟
كجايند كسانى كه مركب خود را به مقامات شناخته شده و اعمال توصيف شده بستند [ و سفر نمودند ] ؟ زمان برايشان فرود آمد ، آنان را از بين برده و پوسانيد ، و بلا و گرفتارى برايشان نازل شد و آنها را از بين برد . پس آيا من جز آن چه به آنها نازل شده منتظر مىباشم ؟ ! سپس روى كرد بر آن چه [ عملى ] كه در آن بود [ و بدان مشغول بود ] . من به خود گفتم او مردى است كه خودش را از سخن گفتن بامردم كناره كشيده است ، پس برگشتم واورا در حال گريه رهاكردم . [ معلوم نشد خودش در حال گريه بوده و يا آن مرد مجهول ، ولى از آن جا كه سخنى از گريه آن مرد پيش از اين به ميان نيامده ، احتمالا مقصودش گريه كردن خودش باشد ] . « 1 »
( 1552 ) رجل مجهول
عبداللَّه بن زيد گويد :
« مررت برجل نائم فى الثّلج وعلى جبينه قطرات من العرق ، فقلتُ له يا أبا عبد اللَّه أما تجد بَرَداً ؟ فقال : من شغله حبّ مولاه لا يجد البَرَد . قلت : و ما علامة
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .