هر كس كه به واسطهى مشاهدهى مولايش درد كتك خوردن را فراموش نكند ، در ادعايش صادق نيست .
اين عجب نباشد كه زنان مصرى به مشاهدهى يوسف الم زخم را نيافتند ، اگر كسى در مشاهدهى خالق اين چنين بود چه عجب ؟
- كسى نزدش مذمّت دنيا نمود . وى گفت : تو دنيا را دوست نداشتى ، اگر دوست نداشته ذكرش نمىكردى . اگر از دنيا فارغ بودى به خوب و بدش چه كار داشتى . كسى كه چيزى را دوست دارد ، بسيار ذكرش كند .
- روزى سفيان به وى گفت : اعتقاد خود را به حضرت حقّ براى من بيان كن . رابعه گفت : من خدارا به شوق بهشت وخوف جهنم نمىپرستم ، بلكه از كمال عشق به آن حضرت واداى شرايط عبوديت عبادت مىنمايم . سپس اشعار ذيل را خواند :
احبّك حبّين : حبّ الهوى * وحبّاًلأنّك أهل لذلك
تو را به واسطهى دو دوستى دوست دارم : دوستى عشق و محبت به تو و دوستى ديگر براى
اين كه تو اهل محبت هستى .
فأمّا الذى هو حبّ الهوى * فشغلى بذكراك عمّن سواك
اما دوستى عشق و محبت به تو همان مشغول و سرگرم شدنم به ذكر تو از غير تو است .
وأمّا الذى أنت أهل له * فكشفك لي الحجُب حتّى أراك
و اما آن محبتى كه تو اهل آن هستى همان بر طرف نمودن توست حجابها [ ى ميان من و
تو ] را تا اين كه تو را ببينم .
فلا الحمد فى ذاولا ذاك لي * و لكن لك الحمد في ذاوذاك
پس نه در اين و نه در آن ستايش براى من است ، بلكه حمد وستايش هم در اين [ دوستى ] و
هم در آن [ دوستى ] تو را سزد .
- چون وفاتش نزديك شد بزرگان بر بالينش حاضر بودند . ايشان را گفت : برخيزيد و برويد . برخاستند و بيرون آمدند . صدايى شنيدند كه مىگويد :