تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
اوست خواهم . چه گونه از كسى كه در نزد او عاريه است خواهم ؟ ! آن بزرگ گفت : اين زن را ببينيد كه دريغش آيد وقت خود را به سؤال گذراند . - از وى نقل است كه گفت : وقتى به روشنايى چراغ سلطان ، شكاف پيراهن خود بدوختم ، حال قبضى بر من روى داد تا آن را نشكافتم ، دلم گشاده نشد . - مالك دينار نزد وى رفت ، ديد وى كوزه‌ى شكسته در دست دارد و با آن وضو مىسازد و بورياى كهنه و خشتى كه سر بر آن مىنهاد . مالك مىگويد : دلم به حال وى سوخت و به درد آمد ، گفتم : رابعه ! مرا دوستان توانگر است ، اجازه بده براى تو از ايشان چيزى خواهم ، گفت : مگر روزى دهنده‌ى من و ايشان يكى نيست ؟ گفتم : چرا ؟ گفت : خداوند روزى درويشان را فراموش كرد بسبب فقرشان ، و توانگران را ياد مىكند براى توانگريشان ؟ گفتم : خير گفت : چون حال من مىداند ، چه حاجت كه يادش دهم . او چنين مىخواهد ، ما نيز چنان خواهيم كه او خواهد . - حسن بصرى و مالك دينار و شقيق بلخى نزد وى بودند ، از صدق سخن به ميان آمد ، يكى گفت : « ليس بصادق فيدعواه من لم يصبر على ضرب مولاه . » هر كس بر زدن مولايش صبر نكند در ادعايش صادق نيست . ديگرى گفت : « ليس بصادق فى دعواه من لم يشكر على ضرب مولاه . » هر كس كه بر زدن مولايش شكر نكند در ادعايش صادق نيست . مالك گفت : « ليس بصادق في دعواه من لم يتلذّذ بضرب مولاه . » هر كس از زدن مولايش لذت نبرد در ادعايش صادق نيست . رابعه گفت : به از اين بايد ، گفتند : شما بگو . گفت : « ليس بصادق فى دعواه من لم ينسِ ألمَ الضرب في مشاهدة مولاه . »